چگونه اصغر متجاوز شد؟ ( ابراهيم نبوي )

اسمش اصغر است. اما دوست دارد مهدی صدایش کنیم. قدش بلند نیست، کوتاه هم نیست. تعدادی زن و مقداری بچه دارد. خودش می گوید: » کار ما ثابت نیست، ولی الحمدالله یه پولی در می آریم، فقط کاری که می کنیم اینه که پول حروم در نمی آریم، از زور بازوی خودمون و زور جاهای دیگه خودمون نون می خوریم.»

خبرنگار ما: معمولا از کجا نون در می آرین؟

اصغر: جاش فرق می کنه، ولی هر جا باشه در می آریم. الآن سی سالمونه و داریم از بیست سالگی از زور بازومون نون در می آریم.

خبرنگار ما: اولین شغلت چی بود؟

اصغر: شکایت می کردیم.

خبرنگار ما: از بیکاری به وزارت کار شکایت می کردین؟

اصغر: نه، از امروز شکایت می کردیم، از اقتصاد شکایت می کردیم، از جامعه شکایت می کردیم……

خبرنگار ما: یعنی منظورت اینه که از اوضاع زمانه و وضع اقتصادی شاکی بودی؟

اصغر: نه، شاکی نبودیم، خیلی هم راضی بودیم، شغل مون شاکی بود. یعنی یک آشنایی پیدا کرده بودیم که با آقای قاضی مرتضوی رفیق بود، اون می گفت ما شکایت می کردیم، از روزنامه جامعه به عنوان خانواده شهید شکایت کردیم، از روزنامه » صبح امروز» به عنوان هموطن شکایت کردیم، از روزنامه اقتصاد هم شکایت کردیم که همه رو الحمدالله بستن، آقای قاضی پولش رو داد دست ما.

خبرنگار ما: نحوه کارتون چه طور بود؟

اصغر: کارمون نحوه نداشت، همین طوری می رفتیم یک شکایت می دادن می نوشتیم از روش انگشت می زدیم، روز رسیدگی هم می رفتیم دادگاه، می نشستیم روی صندلی عکس می گرفتن. خیلی کارش کم بود، ولی رفت و آمدش زیاد بود، بخاطر همین هم پول خوب می دادن.

خبرنگار ما: روزنامه هایی که ازشون شکایت کردی خوندی؟

اصغر: نخوندم، فقط یکی دو بار پاره کردم…

خبرنگار ما: چرا پاره کردی؟

اصغر: پیش اومد، با رفیقم دعوا شد، منم روزنامه های دکه رو پاره کردم، بعدا فهمیدم همونی بود که ازش شکایت داشتم.

خبرنگار ما: غیر از شکایت هم کار دیگه ای کردی؟ کار نون و آب دار؟

اصغر: بله، خیلی کار کردیم، نون و آبدارش هم زیاد بود، بخصوص دانمارک.

خبرنگار ما: دانمارک هم رفتی؟

اصغر: نه، الحمدالله کشورهای خارجی نرفتم، فقط سوریه و کربلا رفتم، ولی خود خارج نرفتم. زیارت کردم.

خبرنگار ما: پس چطوری رفتی دانمارک؟

اصغر: دانمارک نرفتم، گفتم از دانمارک پول در می آوردیم.

خبرنگار ما: چطوری از دانمارک پول در می آوردی ولی نمی رفتی؟

اصغر: پرچمش رو می دوختیم، پرچم دانمارک خیلی سخته، هیج جا پیدا نمی شه، دو روز رفتیم جلوی سفارتش وایستادیم تا یاد گرفتیم، بعد می دوختیم، فرداش آتیش می زدیم. یک اشنایی داشتیم که برای هر پرچمی بیست هزار تومن می داد. البته پرچم انگلیس و فرانسه و آلمان هم بود، ولی پرچم آمریکا دست ما نبود، دست یکی بود که الآن برج داره. اون خیلی پول درآورد. ما اون موقعی که تو کار دانمارک بودیم توی دو هفته سی تا پرچم آتیش زدیم.

خبرنگار ما: از کار پرچم دانمارک راضی بودی؟

اصغر: خدائیش نه، یه دفعه پول زیادی دست مون اومد، ولی مثل پرچم انگلیس نبود که چهار ساله هر ماه آتیش می زنیم، خیلی برکت داره، بخصوص برای 22 بهمن و روز قدس که دیگه حرف نداره، سه چهار بار هم تقی زوار مریض بود، پرچم اسرائیل به ما خورد، اوخ اوخ، خیلی پول توش بود، الآن تقی زوار کارشو داده دست برادر زنش خودش شده سفیر

خبرنگار ما: شما چرا سفیر نشدی؟

اصغر: ما هندی مون خوب نیست، نشد بریم وزارت خارجه.

خبرنگار ما: مگه برای رفتن به وزارت خارجه باید هندی بلد باشی؟

اصغر: بله دیگه، آقا منوچ هند درس خونده با بچه های اون ور می پره

خبرنگار ما: کار بعدی ات چی بود؟ چه جوری نون می خوردی؟

اصغر: موتوری بودیم و بوق می زدیم و ماچ می کردیم….

خبرنگار ما: یعنی چی؟ یعنی شغلت ماچ کردن بود؟

اصغر: نه همیشه، ما بوق می زدیم، پسرمون ماچ می کرد، پول می گرفتیم، تمام ایران رو گشتیم، هزار تا عکس دارم( خوشحال است.)

خبرنگار ما: من نفهمیدم کارت چی بود؟

اصغر: راستیاتش، رفتیم پیش قاضی مرتضوی، گفتیم می خواهیم شکایت کنیم از روزنامه ها پول بگیریم، گفتش که تخم روزنومه رو ملخ خورده، یعنی گفت دیگه روزنومه درنمی آد که قابل شکایت باشه، گفتیم پس چی کار کنیم؟ گفت، هک بلدی؟ گفتم چی هست؟ گفت: بیا دوره ببین ایرنت سایت های ضدانقلابی هک کن، هر کدوم دویست هزار تومن پول می دیم، دو سه روزی رفتیم، ولی دیدیم به گروه خونی ما نمی خوره، گفتیم یک کاری که رفت و آمد داشته باشه می خوام. معرفی کرد رفتیم دفتر دکتر…

خبرنگار ما: چه دکتری؟ چه نوع تخصصی داشت؟

اصغر: نه بابا، دکتر خودمونو می گم، حاج آقا رئیس جمهور، رفتیم افتادیم تو کار سفر استانی. هر هفته یک سفری می رفتیم، بعد ما با موتور می افتادیم جلوی ماشین رئیس جمهور، پسرمون هم می رفت دست رئیس جمهور رو ماچ کنه، اون هم روش رو ماچ می کرد. خدا از بزرگی کمش نکنه، شاید پونزده تا سفر رفتیم، خیلی خوش می گذشت، ناهار، شام، هتل، عکاسی، با زن و بچه هم چند بار رفتیم.

خبرنگار ما: چرا همون کار رو ادامه ندادی؟

اصغر: یه کار پردرآمد تر پیدا کردیم.

خبرنگار ما: چه کاری؟

اصغر: نامه می نوشتیم؟

خبرنگار ما: می خواستی کار پیدا کنی؟ چی توش می نوشتی؟

اصغر: چیزی توش نمی نوشتیم، همین پاکت خالی بود، آدرس می نوشتیم، و روی نامه می نوشتیم برای خادم ملت، دکتر احمدی نژاد، نامه رو می دادیم درجا پول می گرفتیم.

خبرنگار ما: همیشه به اسم خودت نامه می نوشتی؟

اصغر: نه بابا، هر شهرستانی می رفتیم صد تا آشنا داشتیم، به اسم اونها، پیر مرد و پیرزن و بچه و بزرگ، پاکت پست می کردیم، ده هزار تومن می دادیم به خودشون، بقیه شو خودمون برمی داشتیم، کار ما مثل بنگاه های زود بازده بود، خیلی زود به پول می رسید، خدا از بزرگی کمش نکنه که راه نون درآوردن رو به ما یاد داد.

خبرنگار ما: الآن هم نامه می نویسی؟

اصغر: نه دیگه، الآن کار محرمانه می کنم….

خبرنگار ما: رفتین وزارت اطلاعات؟ اونجا چطوری نون در می آرین؟

اصغر: نه، ولی یک سال در زمینه آفتابه نون در می آوردیم.

خبرنگار ما: تولید آفتابه؟

اصغر: نه، بیشتر مصرف می کردیم.

خبرنگار ما: چطوری؟

اصغر: والله رفتیم پیش قاضی مرتضوی، ایشون معرفی کردن به سردار رادان. سردار خیلی مشتی و باحالی یه، خیلی تیپ جالبی داشت، بهش گفتم هر کاری باشه در خدمتیم، گفت برو پنج تا آفتابه قرمز بخر، شب بیا دفتر.

خبرنگار ما: پنج تا آفتابه؟

اصغر: بله، شما نمی دونی چقدر ما برای این مملکت زحمت کشیدیم، یک روز از صبح تا شب تمام چهار راه سیروس و بوذرجمهری رو گشتیم، تا به اصل معدن آفتابه رسیدیم، ولی آفتابه قرمز خیلی کم بود، توی صد تا آفتابه یکی قرمز نبود. فکر کنم توطئه عوامل انگلیس بود، می خواستن طرح های دکتر رو خراب کنن. ولی خدا رو شکر، تونستیم آفتابه قرمز پیدا کنیم.

خبرنگار ما: حالا چرا قرمز؟

اصغر: حاجی؟ گرفتی ما رو؟ همه مملکت در جریانن، شما فکر کنم لارناکا بودی؟ سردار فرمودن آفتابه فقط قرمز چون باهاس توی عکس معلوم باشه، آفتابه ها رو با طناب می انداختیم گردن گنده لات ها، عکاسی فارس عکس می گرفت، چه عکاس هایی داره، همه شون آشنا، خبرنگاراش همه شون مشتری آفتابه های ما شدن.

خبرنگار ما: پس فرمودین از آفتابه نون در می آوردین؟

اصغر: بله، ولی توی خونه می گفتیم که کار فرهنگی می کنیم. چون آفتابه کلا گفتنش جالب نیست. سه چهار ماه تو کار آفتابه بودیم تا اینکه گفتن طرح تموم شده. درآمدش خیلی خوب بود، گاهی دوسره بار می زدیم، یه پولی از اون ور می گرفتیم، یه پولی از این ور. بعدش می خواستیم بریم یه مدتی توی تولید انرژی اتمی که گفتن سن بالای 16 سال قبول نمی کنن، از طرف دیگه خوردیم به انتخابات و اغتشاشات اخیر.

خبرنگار ما: شما که جزو اغتشاشگران نبودید؟

اصغر: نه حاجی! دهنتو آب بکش، ما عاشق دکتریم، عاشق آقائیم، ما هفته ای یه بار زار نزنیم توی چاه جمکران، روزمون شب نمی شه.

خبرنگار ما: در جریان انتخابات چه نقشی داشتین؟

اصغر: ما قبل از انتخابات که موتوری بودیم و لایی می کشیدیم و خط می انداختیم.

خبرنگار ما: کجا؟

اصغر: توی بزرگراه. دیگه سردار رادان گفته بود، گاز اشک آور و همه جور وسیله دست مون بود، تا این سبز لجنی ها رو می دیدیم لایی می کشیدیم، اگه دختر بودن که خیلی می ترسیدن، کلی می خندیدیم، اگر پسر هم بودن که گاهی دعوا می کردیم، ولی اصل قضیه خورد به اغتشاشات که ما با فلان افتادیم تو عسل.

خبرنگار ما: یعنی وضع تون از نظر مالی خوب شد؟ چطوری نون در می آوردین؟

اصغر: می چرخوندیم، باتوم می چرخوندیم و جیغ می زدیم، الله اکبری ها رو می زدیم. چند تایی می شدیم، با بچه های آشنای محل، می زدیم تو پک و پوزشون. گاز اشک آور هم داشتیم، موتور هم داشتیم.

خبرنگار ما: پولش خوب بود؟

اصغر: خیلی، هم پولش خوب بود، هم کلی چیز گیرمون می اومد.

خبرنگار ما: یعنی چی؟

اصغر: شما خبرنگاری حالیت نیست، یعنی کاسبیش خوب بود دیگه…

خبرنگار ما: دقیقا چی کار می کردین؟

اصغر: این بچه سوسول سبزها رو گیر می انداختیم، با زنجیر و باتوم، می زدیم، روزی دویست تومن کاسب بودیم، داریم با پولش خونه می سازیم.

خبرنگار ما: خانواده می دونن کارتون چیه؟

اصغر: نه، بهشون گفتیم که توی کار فرهنگی هستیم، ولی درآمدش خیلی خوبه. خود سردار هم به ما راه و چاهشو یاد داد. البته بعدش کار فرهنگی تری گیرمون اومد.

خبرنگار ما: اصولا شما چی شد که با نیروی انتظامی همکاری کردین؟

اصغر: بخاطر حفظ مملکت، بخاطر حفظ ناموس ملت، بخاطر جلوگیری از اراذل و اوباش…

خبرنگار ما: یعنی الآن از ناموس مردم حفاظت می کنید؟

اصغر: بله، اگر آشنا باشه که ازش حفاظت می کنیم، وگرنه تجاوز می کنیم.

خبرنگار ما: یعنی واقعا تجاوز می کنید؟

اصغر: بله، حاج آقا فرمودن تا وقتی طرف همه چی رو نگه تجاوز کنید، ما هم نمی ذاریم چیزی بگه، تجاوز می کنیم.

خبرنگار ما: خانواده هم می دونن؟

اصغر: نه بابا، راستیاتش بهشون گفتیم کار فرهنگی می کنیم، در مورد تجاوز هم اگه پولش خوب نبود، نمی کردیم، ولی سردار گفته که درست حساب می کنه. داریم با پولش خونه می سازیم، البته فعلا کار موقتا متوقف شده، ولی تا این خونه مون ساخته نشه، باهاس یه کاری بکنیم.

خبرنگار ما: یعنی شما از اینکه تجاوز می کنید، ناراحت نیستید؟

اصغر: نه دیگه، ناراحتی نداره، ما جلوی بدحجاب ها رو می گیریم، جلوی اراذل و اوباش رو می گیریم، ما حاضریم شهید هم بشیم، ولی فعلا داریم تجاوز می کنیم.

خبرنگار ما: شما حاضرید کجا شهید بشید؟

اصغر: اگر پولش خوب باشه، لبنان خیلی حال می ده، اونجا می ریم برای حفظ ناموس فلسطین شهید می شیم، ولی تا وقتی شهید نشدیم، توی کهریزک برای حفظ ناموس فلسطین به هر کی اعتراف نکنه تجاوز می کنیم.

پیام ویدیویی محسن مخملباف – سه شنبه ۲ تیر

نترسیدن گم شده ملت ما بوده در ۳۰ ساله اخیر. ملتی افسرده که قطره قطره شده بود و الان دوباره به دریای ایران تبدیل شده. ما باید از حرکت جمعی ایران در برابر دیکتاتوری برای گام برداشتن به سمت دموکراسی حمایت کنیم.

مردم نه ترسیده‌اند، نه دلسرد شده‌اند. فقط کمی تجدید قوا نیاز دارند

دوستی از بیم عقب نشینی مردم تهران نوشته بود و اینکه با ادامه‌ی این شرایط جنبش مردم روز به روز تضعیف میشه و با این حساب از ایرانی‌های خارج از کشور درخواست کمک بیشتر کرده بود تا روند اعتراضات به قوتش باقی باشه. خوب این کاملن طبیعیه. دهمین روز اعتراضات رو پشت سر میگذاریم در حالی که جز جمعه، نه روز تمام در موضع تهاجم بودیم. بی وقفه! خوب مشخصه که نیرو تحلیل میره! مشخصه که این سوء برداشت به وجود میاد که مردم از ترسه که بیرون نمیان یا دلسرد شدن که البته این‌طور نیست. مردم فقط نیاز به تجدید قوا دارن. برای همینه که موسوی راهپیمایی بعدی رو یه چهار روز دیگه موکول کرد. برای اینکه توی این فرصت هم اطلاع رسانی بیشتری بشه هم مردم از خستگی نزدیک دو هفته اعتراض بیرون بیان. مسلمه که نمیتونیم هر روز تمام انرژی‌مون رو تو خیابونها خالی کنیم و انتظار داشته باشیم برای فردا هم دوباره بتونیم همون تعداد رو سازمان‌دهی کنیم بیاریم خیابون و فردا و پس‌فردا هم… بعد شکایت کنیم که چرا بعد از یک هفته از سه میلیون رسیدیم چند هزار یا چند ده هزار… فکر کنید انقلاب پنجاه و هفت تو چند ماه اتفاق افتاد. مردم هر شهر برای هفتم و چهلم شهدای شهرهای دیگه تظاهرات میکردن…فکر نکنیم با دو-سه روز وقفه جنبش شکست میخوره یا از تب و تاب میفته. با این دوستمون موافقم! به نقطه بحرانی رسیدیم. از این جهت بحرانی که اگه همینطوری طوفانی ادامه بدیم شاید انقدر قوامون تحلیل بره که با یه تلنگر بشکنیم!

anathedin.wordpress.com

پاسدار گفت: پایتان را روی خون نگذارید نجس می شوید!/ همسرم گفت: نجاست شمائید كه مردم را می زنید و می كشید

[در زیر روایت یک خبرنگار از فاجعه ی روز شنبه 31 خرداد در میدان انقلاب است. بدون هیچ تغییری.]
عصر شنبه بود….شاید این جور باید شروع كرد كه همه آمده بودند: از قرارگاه سپاه ثارالله تهران، نیروهای سپاه بدر، نیروهای مقاومت بسیج، نیروهای ویژه ذوالفقار، .نوپو و چندین نیروی آماده سرکوب دیگر.
اینها را من كه شهروند عادی هستم از اول نمی دانستم حتی وقتی هم كه دنبال مان می كردند و ما را تا كوچه های بن بست می كشاندند و باتوم های جور و اجورشان را به سر و بدن مان می كوبیدند هم نمی دانستم كدام شان مال كدام خراب شده است و از كجا آمده اند. فقط سعی می كردم دستان ام را روی سرم بگیرم و یا خودم را حائل باتوم هایی كنم كه ممکن بود به همسرم اصابت كند.
البته خودش می گفت چون چادری است اورا كمتر زدند. اما وقتی به خانه آمدیم دیدم كه كبودی های پاهایش كمتر از من نیست و در پهلویش هم بدجوری احساس درد می كند.
ماهیت واقعی نیروهای حاضر در مسیر خیابان انقلاب تا آزادی از میدان امام حسین تا فردوسی و انقلاب و آزادی را در جریان ربوده شدن كیف دستی همسرم فهمیدم؛ چادرش را از سرش كشیدند و یكی شان که لابد مانند بقیه هم قطاران اش مدعی حفظ نظم و قانون و اسلام بود، كیف را از روی شانه همسرم كشید و رفت. اول فكر كردیم دنبال كارت شناسایی و یا سند هویت می گردند ولی وقتی دیگر پیدایش نكردیم و دیگر پاسدارها و لباس شخصی ها هم نمی دانستند كه آن «برادر» كجا رفته، گفتند شاید از نیروهای اطلاعات و امنیت تهران بوده، یا از نیروهای قرارگاه ثارالله، یا از نیروهای بسیج، نیروهای ضربت ذوالفقار، نوپو یا…وقتی خواستیم ردی و نشانی از كیف همسرم بگیریم به هزار و یك جا كه نیروهایشان را به خیابان فرستاده بودند سرزدیم ولی اثری از كیف سرقت شده پیدا نكردیم.
من و همسرم در همه راه پیمایی هایی كه از سوی حامیان مهندس موسوی پس از حماسه 25 خرداد برگزار شده است حضور داشته ایم. آن روز هم بچه مان را به عمه اش سپردیم و راه افتادیم به سمت میدان انقلاب. با مترو آمدیم كه ما را تا ایستگاه فردوسی پیاده كرد و اعلام كردند قطار از این جلوتر نمی رود.
مجبور شدیم در آن ایستگاه پیاده شویم و بقیه مسیر به سمت میدان انقلاب را پیاده برویم. هنگام خروج از ایستگاه مترو، جمعی كه در قطار بودند همه با هم شعار می داند ولی مردمی كه وارد می شدند به ما هشدار دادند كه همان جا بمانیم چون خیابان پر از نیروهای ویژه است و دارند به مردم حمله می كنند. ما از ایستگاه خارج شدیم ودر میان جمعیت به سمت چهارراه كالج حركت كردیم. در حاشیه خیابان نیروهای ویژه ای با لباس پلنگی در گروه های 7 تا 10 نفره و به فاصله 10 یا 15 متر قرارداشتند و در حاشیه پیاده رو نیز نیروهای دیگری كه باتوم و سپرهای های تلقی شفافی كه رویش نوشته بود POLICE  ایستاده بودند.
دسته دوم با لباس شخصی بودند و همه جور تیپی داشتند از جوان های كم سن و سال گرفته تا پیرمردان چاق وریشو. تا وقتی چهارراه كالج را رد كردیم هیچ اتفاق خاصی نیافتاد. صدایی از جمعیت در نمی آمد و نیروهایی هم كه نظاره گر ما بودند مشغول كار خودشان بودند. تا این كه اولین برخورد در ساعت 16 میان نیروهای ویژه مسلح با مردم زیر پل كالج اتفاق افتاد و لباس شخصی ها به صف های جلویی مردمی كه در حركت به سمت چهارراه ولی عصر بودند حمله كردند.
جمعیت به سمت خیابان حافظ دوید ولی دیدم از پشت نیز این گروه حدودا 200 نفره را محاصره كرده اند و چون ما هیچ دفاعی نداشتیم مجبور به فرار شدیم.
من و همسرم به سمت پل رفتیم و یك لحظه از غفلت نیروهایی كه دنبال مردم بودند استفاده كردیم و به سمت چهارراه رفتیم. اول صدایمان كردند و بعد هم سوت زدند كه بهشان توجهی نكردیم و آرام به حركت خودمان ادامه دادیم.
با عبور از چندین مانع این چنینی دیگر و به بهانه های مختلف توانستیم مسیر خود را به سمت چهارراه ولی عصر ادامه دهیم. بعد ازآن از طریق اتوبوس های BRT به سمت انقلاب برویم. چندی كه جلو رفتیم مقابل سینما سپیده جلوی درگیری كوچكی میان مردم و نیروهای سپاه درگرفته بود كه چند گاز اشك آور شلیك شد و چون دراتوبوس باز بود دود وارد شد و چشمان و گلوی ما را سوزاند. از همسرم آب گرفتم و به چشمم زدم كه خیلی بدتر شد و سوزش آن و پوستم دوچندان شد. به خصوص اینكه ساعتی قبل اصلاح كرده بودم.
جوانی كه كنار من نشسته بود سریع از جیبش پاكت سیگاری در آورد و چند نخ آتش زد و به دست ما داد. من كه تمام عمر از سیگار و دودش بیزار بودم این نخستین بار از این دود استقبال كردم. اسم این پسر كامران بود. نام فامیلش را به من نگفت ولی گفت دانشجوی دانشكده كشاورزی دانشگاه تهران است. حدود یك ربعی طول كشید تا مسیر چهار راه ولی عصر به میدان انقلاب را با اتوبوس طی كردیم، چراكه اغلب مسیرهای مستقیم بسته بود و یا موانعی وجود داشت و حركت معمول اتوبوس ممكن نمی شد.
با كامران جوان خوش سیمای یزدی چند خبر را مبادله كردیم تا رسیدیم. جمعیت داخل اتوبوس در مقصد پیاده شد و راننده اعلام كرد از این جلوتر نمی تواند برود.
به همراه كامران داخل جمعیتی شدیم كه تعداشان حداكثر 200 نفر بود. آنجا نیروهای امنیتی از هر نوع و شكل و اندازه دیده می شد و شاید تعدادشان از ما بیشتر بود آنها هم در پیاده رو و هم در خیابان ایستاده بودند و نیروهای كوماندوی موتور سوار هم راه و بی راه سر و ته خیابان را بالا و پائین می رفتند و ویراژ می دادند كه مردم را بترسانند. من و همسرم با این تصور كه می توانیم همانند دوشنبه 25 خرداد راه پیمایی آرامی داشته باشیم جلو می رفتیم وهیچ تصوری از آنچه چند متر جلوتر ممكن بود ببینیم نداشتیم.
در میان جمعیتی كه از مقابل سینما بهمن تا حد فاصل خیابان 16 آذر حركت كرده بودند و به سمت خیابان كارگر می آمدند به مرور زمزمه هایی شكل گرفت. شعارهای مردم داشت از سینه به زبان می آمد و به فریاد تبدیل می شد كه من و همسرم و كامران به همراه دو دوست او سعی كردیم مردم را به سكوت فرا بخوانیم.
كامران از ما جدا شد و چند قدمی اون طرف تر با فریاد سعی كرد مردم را به سكوت دعوت كند كه از سمت مقابل ما مردی كه لباس پلنگی به تن داشت به داخل جمعیت حمله كرد و با فریادی كه از ته سینه می كشید باتوم اش را كه در هوا می چرخاند بر صورت كامران فروآورد. در كسری از ثانیه صورت اش تركید و گوشت آن با ضربه باتوم كنده شد.
به دنبال او دیگر هم لباسان اش نیز به داخل جمعیت حمله كردند و لباس شخصی هایی كه در پیاده رو ایستاده بودند نیز شروع كردند به زدن مردم. دست همسرم را كشیدم و دویدم به سمتی كه كامران بر زمین افتاد. دیدم خون از صورتی كه باتوم بر آن فرود آمده بود بیرون می زد. طرف چپ صورت كامران داغون شده بود. به قاعده سر باتوم توی صورتش خالی بود. جای چشمش بود.
سر كامران به عقب خم شد و افتاد. من كه بالای سرش رسیدم هنوز خون از درون صورتش می زد بیرون و دوستانش بالای سرش رسیده بودند. در آن هنگامه كه مردم فرار می كردند؛ دست و پا اون بی چاره لگدمال می شد. با نوش جان كردن چندین ضربه چوب و چماق به زحمت توانستیم آن جوان را از زیر دست و پای مردم كنار بكشیم.
وقتی می خواستم دستمالی را روی چشم چپ كامران قراردهم دیدم چشم راست اش باز است و دست و پاهایش رعشه خفیفی دارد. چیزی نمی گفت و چشم دیگرش هم حركتی نداشت من خیلی ترسیده بودم همسرم شدیدا شوكه شده بود و با داد و فریاد مردم را به كمك می خواند. با صدای او بود كه همه دوره مان كردند و مهاجمان هم برای چند ثانیه دست از زدن برداشتند و رفتند توی خیابان.
پارچه را گذاشتم روی صورتش دستانم می لرزد و همسرم مدام جیغ می زد. نیروهای ویژه دوره مان كردند و یكی شان با مهربانی و درحالی كه سعی می كرد خود را دلسوز نشان دهد گفت الان آمبولانس می آید و سعی كرد مردم را متفرق كند. همسرم و چند خانم دیگر فریاد می زدند و فحش شان می دادند. یكی از دوستان یا هم دانشكده ای هایش ناگهان كنترل اش را از دست داد و با مشت كوبید توی صورت اون پاسدار.
اون هم همانطور كه صورتش را گرفته بود یك قدم عقب رفت و نمی دانم چه طور اسپری سوزناكی را در هوا رها كرد كه پدر چشمانمان را در آورد. فوجی از پاسدارها به سمت ما حمله كردند و بالگد سعی كردند مردم را متفرق كنند.
-          تقصیر خودتان بود… ما گفتیم متفرق شوید. اگر همین الان نروید همین بلا را به سرتان می آوریم.
پاهای كامران و یك دست اش را گرفتند و بردند كنار پیداه رو و گذاشتند اش داخل یك وانتی كه نفهمیدم كی آمد وخیلی زود بردندش  طوری كه حتی همراهانش هم نتوانستند دنبالش بروند. بقیه هم سعی كردند مردم را متفرق كنند.
من هاج و واج مانند مسخ شده ها ایستاده بودم كه این چه بلایی بود كه سر این پسر آمد و ممكن بود برای من یا حتی همسرم اتفاق بیافتد كه از پشت چنان ضربه ای به كمرم خورد كه چند قدم تلوتلو خوردم و با سر روی كتف جلویی ام افتادم.
ضربه باتوم الکتریکی قبل از اینكه موضعی كه به آن اصابت كرده را بسوزاند، برق از سر می پراند. طول این باتوم ها حدودا بیست سانتی متر است و به جز دردی كه دارد برق خیلی قوی ای هم به بدن منتقل می كند كه همه جای بدن انسان را می لرزاند، وقتی هم که از پشت سر بخورد كه دیگر نور علی نور است.
پشتم به شدت می سوخت و ازطرفی گاز اشك آور شلیك كردند. یك آن متوجه شدم همسرم نیست. ولی صدایش را شنیدم كه بلند بلند سر پاسدارها فریاد می زد.
-          اگر ذره ای اعتقاد به جمهوری اسلامی هم داشتم دیگر آن هم از بین رفت.
اشك چشم های من را گرفته بود. مامورها با چوب همسرم را هل دادند به سمت كوچه ای داخل خیابان كارگر. چند مرد و زنی كه هنوز آنجا بدوند داشتند ماجرا را تماشا می كدند. پاسدارها دور2 دوست كامران حلقه زده بودند و مثل اینكه می خواستند ببرندشان درحالی كه آنها مدام به رهبر و احمدی نژاد بد و بیراه می گفتند و كتك می خوردند. پاسدارها هم معلوم بود از آنچه پیش آمده بود ترسیده بودند و می ترسیدند مردم خشمگین شوند.
یكی از پاسدارها مدام می گفت:-          داد نزن !…چیه می خوای مردومو جمع كنی؟
وقتی خواستم بروم و همسرم را از دستشان خلاص كنم نگذاشتند و جلویم را گرفتند. داد و فریاد كردم كه  نامسلمونا زنم رو رها كنید.یك پاسدار كوتاه قد سریع آمد و گفت چی می گی؟
موضوع را گفتم و اون رفت چادر همسرم را كشید و آورد پیش من و گفت این هم از زنت! این جا چه كار می كنید؟-          اومده بودیم راهپیمایی…-          مگر نمی دانید كه راهپیمایی مجوز نداره-          اگر كسی بخواد با زنش توی پیاده رو راه بره باید مجوز بگیرهخندید.-          پس شعار چرا می دادید ؟! چرا به رهبری و كشور و نظام توهین كردید؟-          كسی شعار نداد… شما زدید جلوی چشم ما یك بی گناه را كشتید… كسی شعار نداد.
این رو كه گفتم عصبانی شد و گفت-          ببریدشون قرارگاه.
دیگر همسرم از كوره در رفت: و از فرمانده تا زیردست همه را زیر باد ناسزا گرفت. اون پاسدار كوتاه قد هم اصلا بر نگشت پشت سرش را نگاه كند. من از دید كمر و پا نمی توانستم راه بروم و هنوز اتفاقی كه برای كامران افتاده بود جلوی چشمم بودو همسرم هم از شدت ناراحتی به شدت عصبانی بود و فریاد می زد. كه یكی شان آمد و گفت از اون طرف بروید و خیابان «ادوارد براون» را با دست نشان داد.
هیچ كسی از مردم آن نزدیكی نبود. آن سوی خیابان چند تنی از مغازه دارها داشتند ما را می دیدند و بیشتر پاسدارها و بسیجی هایی بودند كه توی خیابان ایستاده بودند و با چوب و چماق ها و سپر شیشه ای ابراز وجود می كردند.
به كمك خانمی كه خدا خیرش دهد و نمی دانم از كجا پیداش شد به طرف جایی كه مجوز داده بودند برویم راه افتادیم كه چند قدم بالاتر از داخل «ادوارد براون» ده بیست نفر دوان دوان فرار می كردند و آمدند داخل كارگر. پشت سرشان هم چند پاسدار آمد كه یكی دوجوان دختر و پسر را دست بند زده می بردند.
ما با چند نفر داخل یك پاساژ بالاتر از ادوارد براون شدیم چند پاسدار تعقیبمان می كردیم. خانمی كه همراه ما بود مدام شعار می داد و پاسدارها هم هوار می كشیدند. ته پاساژ یك راه پله بود كه همگی به آن سمت دویدیم شاید كه دست از تعقیب ما بردارند.
وقتی پشت سرهمسرم از پله ها بالا می آمدم اول صدای شلیك وحشتناك از اسلحه آن پاسدار را شنیدم كه در فضای بسته پاساژ گوشمان را كر كرد و بعد صدای ناله مردی كه پشت سرم می دوید و دیگر پشت سرم نبود.
-          یا حسین !
هركس چند پله بالاتر صدای شلیك دیگری آمد كه از اولی آرام تر بود ولی وقتی از ترس جان مان تا پشت بام رفتیم فهمیدیم اولی گلوله اسلحه بود و دومی گاز اشك آور.
پاسدارها تا چند پله بالا آمدند و از ما خواستند كه از پاساژ بیرون بیائیم و برویم خانه.تعدای از كسبه و مغازه دارها هم همراه ما بودند. یك نیم ساعتی آنجا بودیم. نه پاسدارهای مسلح از پله ها بالا می آمدند و نه كسی از ما از جایش تكان می خورد.
اون ها از پایین داد می زدند كه-          بیائید پائین !
خلاصه نیم ساعتی اون جا بودیم تا سرایدار ساختمان آمد بالا و گفت می گویند «كاری باهاتان نداریم » و می گویند می خواهند پاساژ را تعطیل كنند. پیرمرد آرام و آهسته به ما گفت كه یكی را داخل پاساژ با تیر زده اند.چند تن از كاسب های ساكن ساختمان هم مغازه هایشان را بسته و قفل كردند و از ماهم خواستند كه آن جا را ترك كنیم. با ترس از پله ها آمدیم پائین جلوی پله ها خون زیادی روی موزائیك های كف ریخته بود. خون پا خورده بود؛ یكی از پاسدارها تكه ای مقوا از جایی گیر آورد و انداخت رویش و به ما گفت:مواظب باشید پایتان را روی خون نگذارید نجس می شوید!
من تند گفتم-          كشتینش!؟-          نه تیر به پاش خورد.همسرم با عصبانیت گفت:-          نجاست شمائید كه مردم را می زنید و می كشید.
جلوی درخروجی ساختمان چند پاسدار و نیروی لباس شخصی ایستاده بودند. شاید 10 یا 15 نفر بودند. به خاطر چادری كه همسرم داشت گذاشتند ما برویم ولی دو خانم دیگری كه همراه ما بودند گرفتار سین جین آنها شدند. به این ترتیب یك بار دیگر در روز نكبت چادر همسرم باعث خلاصی ما شد.
بعد از خروج از پاساژ به سمت شمال خیابان كارگر به قصد رفتن به جمالزاده راه افتادیم كه البته انتهای همان خیابان و در خیابان انقلاب به كلی مانع از حضور مردم می شدند.
بالاخره موفق شدیم به سمت فردوسی برگردیم و سراغ پاسدارهایی را بگیریم كه كیف همسرم را گرفتند. با پرس و جو دو كوچه بالاتر از میدان فردوسی به مقر اطلاعات و امنیت رفتیم. كسی آنجا كمكی نكرد و فقط سین جینمان كردند كه از كجا آمده اید و برای چه آمدید و چرا آمدید و خلاصه كلی جر و بحث باهاشان كردیم.
بعد كه از آن جا بیرون آمدیم از دیگر پاسداران سراغ مقر نیروهایی كه قبلا در آن مستقر حوالی بودند را گرفتیم كه گفتند این ها از بچه های پایگاه شهید بهشتی هستند و ما را به سمت میدان هفت تیر هدایت كردند.
ما این طور نتیجه گرفتیم كه در آن بلبشو كسی به كسی نیست و اگر كیف را هركسی برده باشد فعلا قابل دسترسی نیست و از خیر پیدا كردنش گذشتیم.
ما تا حوالی ساعت 9 در خیابان بودیم. هرگز شعار ندادیم ولی به همراه جمعیت پراكنده ای كه هنوز در خیابان بودند راه پیمایی كردیم و بارها با پاسدارهایی مواجه شدیم كه به گروه ما فحش می دادند و می خواستند پراكنده مان كنند.
این روزهم به پایان رسید درحالی كه من فكر می كردم بیش از یکصد سال است که مردم در جستجوی عدالت و آزادی هستند. 98 سال قبل ادوارد براون ایران شناس فرهیخته بریتانیایی با نگارش کتاب «انقلاب ایران: 1905-1909″ نخستین راوی و تحلیلگر دقیق و تیزبین این رویداد تاریخ ساز باشد. سرنوشت آن بود که من و ما در عصر شنبه سی ام خرداد در خیابان ادوارد براون در حاشیه دانشگاه تهران گرفتار سرکوبگران عدالت و آزادی شویم…. روزنامه نگار در تهران

harfehesaaby.blogspot.com

نگاهم نکن ، نگاهت آتشم میزند (احمد باطبی)

تو را به جان عزیزت اینطور نگاهم نکن . نگاهت آتشم میزند . نفسم را میگیری ، خفه میشوم . نگاهم نکن . نگاهت تمام زندگی ام را به آتش میکشد عزیز . یعنی چه ؟ خدایا یعنی چه ؟ خدایا کجایی پس ؟ چرا هر وقت نیازت داریم ناپدید میشوی؟ مگر نه اینکه میگفتی رحمان و رحیمم ، مگر نمی گفتی یار مظلومان ودشمن ستمگرانم ؟ چرا وقت نیاز نابینا میشوی ؟ 30 سال کافی نبود؟ کشتار دهه شصت کافی نبود ؟ کشتار جنگ هشت ساله کافی نبود؟ کشتار 18 تیر کافی نبود ؟ چشمت را باز کن ، اگر آزمایشی بود کردی ، اگر مصلحتی بود انجام دادی ، اگر دور اندیشی بود داشتی ، امروز میبینی به اسم تو کشتار میکنند ، نگذار باور کنم که نماز جمعه ریاکاران را بر آسفالت خونین خیابان ، بیشتر از نگاه مظلوم این دختر دوست داری . هر وقت نیازت داشتم نبودی . من بَد . این دختر معصوم هم من بودم که راضی شدی در آغوش پدرش جان بدهد ؟ پس اگر فردا وجودت را به ناسزا کشیدم گله نکن . … یک هفته است میخواهم بنویسم اما نمیتوانم . مینویسم اما منتشر نمیکنم . تحلیل علمی ارائه بدهم ؟ اخبار نا گفته را بنویسم ؟ پیش بینی کنم ؟ برای مردمی که سینه هاشان با گلوله اسلام ولایی پاره میشود نسخه بپیچم ؟ آخر چه بنویسم ؟ چه بگویم وقتی همه چیز را نگاه معصومت میگوید؟ تنها چیزی که شاید بتوانم بنویسم شرمنده گی و رو سیاهی ام است که پیش تو برایم مانده . مرا ببخش که نماندم . مرا ببخش که جان بی ارزشم را گرفتم و گریختم . مرابخش که نیستم تا یاورت باشم . مرا ببخش اگر اینجا مثل مرده ها دستم از آن خاک ولایت زده ایران کوتاه است ، مرا ببخش که می نشینم و فیلم پر پرشدنت را میبینم . تو را به عزیزت اینطور نگاهم نکن . نگاهت آتشم میزند . عزیزم کاش وقت رفتن چشمانت را میبستی…آخر آخرین نگاهت جانم را میسوزاند .

ahmadbatebi.us

پیشین ورودی‌های دیرین

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.