ما صدسال به عقب بازگشته‌ایم، ما تازه باید برگردیم به مشروطه! تازه باید شعار قانون سر دهیم و خواستار تأسیس عدلیه شویم!

نويسنده: محمد سعید حنایی کاشانی

امروز این نوشتۀ علی مطهری را می‌خواندم که به رئیس قوۀ قضاییه نوشته بود. او از رئیس قوۀ قضاییه خواسته بود که قاتل مرحوم شهید محسن روح‌الامینی را معرفی کند. اگر قاتل فلان و فلان را معرفی کردند، قاتل این یکی را هم معرفی می‌کنند! اما پیش از هرچیز خوب است از این آقا پرسیده شود، چرا فقط او؟ چون پدرش «از خدمتگزاران به حکومت» بوده است؟ یا چون «بدجوری» به فتل رسیده است؟ یا چون خلاف «عدالت» بوده است؟ یا چون خلاف «دین» بوده است؟ یا چون او پسر «خوبی» بوده است؟ کدام یک؟ در این ۳۰ سال نه، در این چندسال نه، در این چندماه نه، در همین چندروز چند جنازه به همین صورت تحویل داده شده است؟ چرا نمی‌خواهید قاتلان آنان نیز معرفی شوند؟ مگر در «نظام» شما، در «دین» شما، در «اندیشۀ» شما انسانها برابر نیستند؟ مگر «حق» و «عدالت» معنای یکسانی برای همه ندارد؟

از قضای پروردگار جوانی بی‌گناه و دلیر، اما از خاندانی معتبر، به شهادت رسید تا گواهی باشد بر بی‌عدالتی «دستگاه بگیر و ببند» (ما نه نیروی انتظامی داریم، نه قوۀ قضاییه یا دادگستری، این چیزها متعلق به ممالک راقیه است که ما بی‌خودی نام اینها را برداشته‌ایم و برای خودمان ترجمه کرده‌ایم) «نظام» خود «مقدس» خواندۀ کشور ما. اول انقلاب رسم بود که می‌گفتند شبها وقتی بیرون می‌روی، مواظب باش، چون این بسیجی‌ها که تفنگ دارند، «اول می‌زنند، بعد می‌پرسند». طولی نکشید که باز بیشتر معلوم شد، آن وقت گفتند: «اول می‌کُشند، بعد می‌پرسند». در تمامی این سالها کم نبوده‌اند کسانی که با همین رویه‌ها به زندان رفته‌اند، شکنجه شده‌اند، به قتل رسیده‌اند، یا ناگزیر از مهاجرت از کشور شده‌اند، در ماجراهای سال ۶۰ کم نبودند عابران بی‌اعتنایی که در تظاهراتهای خیابانی دستگیر شدند و به سه سوت اعدام شدند. می‌خواهید بدانید یکی از آنها که بود؟ یکی از آنها فرزند مرحوم دکتر جواد حدیدی، استاد زبان فرانسه و رئیس دانشکدۀ ادبیات دانشگاه فردوسی مشهد، بود. پسر دبیرستانی او در یکی از همان روزهای شلوغ از دبیرستان ابن یمین به خانه برمی‌گشت که ربوده شد و دیگر به خانه برنگشت. پدرش تا آمده بود بداند که پسرکش کجاست، جنازه‌اش را به او داده بودند. دکتر حدیدی دیگر نتوانست در مشهد زندگی کند، خود را بازنشسته کرد و به تهران آمد. او چند سال پیش از بیماری سرطان درگذشت، در حالی که سالها داغ فرزندش را بر دل داشت. از این ماتمها بسیار است. باشد تا روزی که گورها گشوده شوند و سخن بگویند. به کدام گناه؟

آن روزها بسیاری شاید می‌گفتند، «جنگ است»، «حکومت تازه‌کار است»، و «گروهها مقصرند»، و …. اما امروز چطور؟ بعد از سی سال چگونه است که ما هنوز «حق تظاهرات، حق اجتماع، حق سخنرانی، حق انتخاب نداریم؟». چه چیزی یا چه کسی این همه حق به حاکمان ما داده است که برای ما هیچ حقوقی قائل نباشند؟ هر وقت خواستند بگیرند، هروقت خواستند رها کنند، هرچه خواستند با هرکس بکنند، و تازه مسؤولیت هیچ چیز را هم به گردن نگیرند؟ آیا از مردم شرم می‌کنید و از خدا شرم نمی‌کنید؟

واقعیت این است که بعد از سی سال هنوز در آغاز راهیم. ما نه تنها هرآنچه را به واسطۀ نظام قدیم و پیشرفت مدنی تاریخی به دست آورد بودیم، از دست داده‌ایم، بلکه صدسال نیز به عقب بازگشته‌ایم، ما تازه باید برگردیم به «مشروطه». تازه باید شعار «قانون» سر دهیم، و خواستار تأسیس «عدلیه» شویم. آیا خنده‌دار نیست که ما در جامعه‌ای زندگی می‌کنیم که مراجع دینی و متدینانش نگران کنار هم نشستن و صحبت دختران و پسران در دانشگاه و کوچه خیابان‌اند، اما هیچ وقت نمی‌پرسند چگونه مردان خشن نظامی دستگاههای امنیتی حق دارند زنان و دختران جوان را دستگیر کنند و با خود به جاهایی ببرند که هیچ زنی در آنجا نیست، مگر خود زندانی؟ چگونه است که گرفتن دست دختری نامحرم جرم است و گناه، اما سیلی زدن و لگد زدن و حتی تجاوز به او مباح، وقتی گزمگان و شحنگان حکومت چنین کنند؟ چگونه است که آنان این همه نگران توهین به فلان و فلان‌اند، اما مردم باید هرروز این همه توهین از فلان و فلان بشنوند؟ و دم برنیاورند. آیا این همه غیر از این است که حاکمان ما هیچ حقی برای مردم قائل نیستند، تا جایی که آنان افرادی تک و تنها و محروم از قدرت باشند؟ آنان فقط وقتی به مردم سر فرود خواهند آورد که مردم را قوی ببینند. اما کجاست آنجایی که مردم می‌توانند قدرت خود را نشان دهند؟

منبع:

http://www.fallosafah.org/main/weblog/item_view.php?item_id=313

در گوهردشت کرج درگیری ها ادامه دارد… الله اکبر در روی پشت بام ها

امشب هم مانند شب گذشته , مردم به خاطر تقلب در آراء در سراسر خیابان اصلی گوهردشت کرج بخصوص نواحی خیابان های پنجم و ششم تظاهرات می کنند و درگیری هنوز هم ادامه دارد.
نیروهای انتظامی با یگان ویژه با رژه در سطح شهر با انواع و اقسام وسایط نقلیه از قبیل موتور سیکلت و وانت و ریو و… با تعداد زیاد…مشغول قدرت نمایی و ارعاب هستند.
خیابان های گوهردشت به خاطر مغازه ها و راه های فرار زیاد معمولا محل برگزاری اعتراضات این چنینی ست..
امشب به خاطر روز مادر این خیابان مملو از جمعیت بود. و سر هر خیابان هم ده ها پلیس با کلاه خودهای مخصوص و سپر حاضر و آماده ایستاده بودند.
جوان های معترض شعار می دادند و پلیس دنبال آن ها می کرد.
مغازه دارها بدون اسنثنا با مردم همراهی می کردند و به محض حمله پلیس , مردم را راه می دادند.
تا اینکه یگان ویژه با قلدری و تهدید همه را وادار به بستن کرکره هایشان و خاموش کردن چراغهایشان کرد. خیایان نسبتا تاریک شد و مردم جری تر شدند.
پلیس ها بدون هیچ رحمی باتومشان را بر گرده هر کس که جلوی راهشان می دیدند فرو می آوردند. سرهای زیادی خونین و مالین شد.
من خودم شاهد کتک خوردن زن جوانی بودم که بچه ی حدودا یک ساله ای در بغل داشت. بچه هم از کتک پلیس در امان نماند و صدای شیون و گریه مادر و زن هایی که شاهد چنین سبعیتی بودند خیابان را پوشاند.
زنی به طرف پلیس داد می زد رإیمونو دزدیدید حالا روز مادر هم بهمان کوفت می کنید!
جوان ها هر چند دقیقه یکبار در دسته های صد نفری به سنگ به طرف پلیس حمله می کردند و آن ها را وادار به عقب نشینی می کردند.
و بعد نوبت به پلیس با آن لباس ترسناکشان می رسید که با باتوم و سنگ حمله کنند. دوسه بار تیر هوایی در کردند اما هیچکس از میدان در نرفت.
مردم از تقلب بسیار عصبانی هستند و بیشتر از آن از سخنرانی امروز احمدی نژاد در میدان ولی عصر.
آنهایی که در زد و خورد با پلیس شرکت ندارند در پاساژهای بسته مشغول بحثند. و هر کس میگوید در صف انتخاباتی که بوده اند بیشتر از 90% می خواسته اند به موسوی رای بدهند.

بعضی ها شعار می دادند:
نصر من الله و فتح القریب مرگ بر این حکومت پر فریب..

رإی ما رو پس بدید.
مرگ بر کوتوله دیکتاتور
مرگ بر پینوشه ی کودتاچی
و شعارهای معمول دیگر.
بچه ها دوسه جا از ترس گاز اشک آور آتش روشن کردند.
همینطور ماشین پلیس و آتش نشانی برای آب پاشیدن بود که به طرف گوهردشت سرازیر بود.
ماشین های عبوری همه برای همبستگی با جوانان بوق بوق می زدند.
افراد میان سال و مسن به یاد زمان های دوران انقلاب و حکومت نظامی افتاده بودند و با جوانان همدردی می کردند.
من شاهد بودم که بارها زنان و مردان مسن پسران و دخترانی که در حال کتک خوردن بودند از زیر دست پلیس بیرون می کشیدند و می گفتند او دختر یا پسر ماست. با مهربانی خون های صورتشان را پاک می کردند.
بارها از دیدن اینطور حوادث اشک به چشمانم آمد…

با خودم فکر کردم پس کو آن 25 میلیونی که به احمدی نژاد رإی دادند؟ یک آدم عادی احمدی نژادی در خیابان نبود.
جز چند جاسوس بسیجی که با بیرون گذاشتن پیرهن هایشان از شلوار تابلو بودند و گاهی از جوانان معترض که آن ها را از قبل می شناختند کتک می خوردند.

z8un.blogfa.com

گزارش یک شاهد عینی از تظاهرات پنجشنبه

مشاهدات یک شاهد عینی که در تظاهرات روز پنجشنبه معترضان به نتایج انتخابات شرکت کرده بود را در زیر می خوانید. این چهارمین روز پیاپی از تجمع بزرگ و گاه میلیونی معترضان به اعلام پیروزی محمود احمدی نژاد به عنوان رئیس جمهوری ایران بود.

جمعیت از دیروز هم که مردم از میدان هفت تیر تا میدان انقلاب را پر کرده بودند زیادتر بود.

وقتی پشت سفارت انگلیس پیاده شدیم که پیاده به سمت توپخانه برویم چون دیگر ماشین نمی توانست برود، جمعیت به سمت توپخانه (حالا میدان امام خمینی) در حرکت بود.

سر چهار راه استانبول که رسیدیم تعداد زیادی جیپ ارتشی دیدیم که کماندوها را به سمت بهارستان می برد. در هر جیپ شش نفر که به شدت مسلح بودن نشسته بودند. ولی بعدا در طول تظاهرات دیگر دیده نشدند.

وقتی میدان توپخانه از جمعیت پر شد، خیابان فردوسی هم بند آمد. در واقع جمعیت تمام خیابان فردوسی را پر کرده بود. در اول کار جمعیت کمی حیران بود که چه باید بکند. چون برنامه راه پیمایی نداشتند و قرار بود که در همان توپخانه بنشینند و تظاهرات نشسته بکنند ولی واقعا موج جمعیت اجازه چنین کاری را نمی داد.

ناگزیر به سمت میدان فردوسی و بعد انقلاب حرکت کردند. هیچ کس نمی توانست ببیند جمعیت از کجا تا کجا است. وقتی به خیابان انقلاب رسیدیم یعنی سر پل حافظ، در بلندی پل دیدیم که جمعیت از یک طرف به میدان انقلاب رسیده و از طرف دیگر همچنان از خیابان فردوسی سرازیر است. در واقع به نظر می رسید یک سر جمعیت میدان توپخانه بود و سر دیگر میدان انقلاب.

جمعیت در سکوت حرکت می کرد و هیچ شعاری نمی داد. در عوض سکوت خود را در پلاکاردها و دست نوشته هایی که در دست داشتند فریاد می کرد. در بعضی پلاکاردها آمده بود «ما آشوبگر نیستیم»، «سرنوشت صدام را فراموش مکن»، « کلاغ پر، جمهوری پرپر» و شعارهایی از این دست روی دست مردم بود.

یکی عکس کشتگان این روزها را سر دست گرفته بود، دیگری دست نوشته ای روی دست بلند کرده بود که بر آن نوشته بود «برادر شهیدم رأی تو پس می گیرم». بر سر دست یکی کاغذی دیده می شد که جواب محمود احمدی نژاد را می داد که معترضان روزهای نخست پس از اعلام نتایج را گرد و غبار و خس و خاشاک خوانده بود: «خار و خاشاک میلیونی »، دیگری نوشته بود « خس و خاشاک تویی، پست تر از خاک تویی/ شور منم / نور منم / عاشق رنجور منم / زور تویی / کور تویی / هاله بی نور تویی / دلیر بی باک منم / مالک این خاک منم ».

مردمی که در سکوت و در کمال آرامش به تظاهرات دست زده و رفتار گاندی وار در پیش گرفته اند از حرف های گاندی هم غافل نمانده بودند. بر سر دست یکی این سخن گاندی خوانده می شد که: « اول نادیده ات می گیرند، بعد مسخره ات می کنند، آن وقت با تو می جنگند، ولی در نهایت پیروزی با تست».

حرف های طنز آلود نیز کم نبود. مثلا این شعار که « الو الو 110 / رای منو دزدیدن »، یا مادری بچه شیرخواره اش را بغل کرده بود و بر سینه بچه این شعار را نوشته بود: « ما اوباشیم … ! » ولی تقاضاهای اصلی بر روی پلاکاردهای دیگری دیده می شد. مانند اینکه « خواست ما ابطال انتخابات 22 خرداد » یا « باز شماری بازی است/ ابطال انتخابات ».

جالب اینکه با وجود اینکه جمعیت سازمان و رهبری نداشت و ندارد، اما راهبری در حین حرکت شکل می گرفت. چنانکه قبلا گفته بودند فردا در نماز جمعه با روبان سبز حاضر شوید اما در طول حرکت جوانها به مردم گفتند که فردا برنامه ای نداریم، شنبه ساعت 4 میدان انقلاب. در اواخر تظاهرات نیز دست نوشته هایی بر سر دست جوانها ظاهر شد که می گفت «فردا برنامه ای نداریم شنبه ساعت 4 میدان انقلاب».

به نظر می آمد که معترضان قصد ندارند کوتاه بیایند. یکی از دست نوشته ها اعلام می کرد: « حتی یک روز نیز حضور سبز متوقف نخواهد شد ».

اگرچه غالب مردمی که در این تظاهرات میلیونی ظاهر شده بودند جوان بودند اما در واقع زن و مرد و جوان و پیر نداشت. بسیاری از زنان با بچه های یکی دو ساله خود که در بغلشان بود، در تظاهرات ظاهر شده بودند. بچه های بزرگتر را سوار کالسکه کرده بودند و با خود می بردند. باز بچه های اندکی بزرگتر یعنی چهار پنج ساله در میان جمعیت بودند که هرگاه خسته می شدند بر شانه پدران و مادران خود قرار می گرفتند.

در تمام راه پلیس و آمبولانس کنار خیابان حضور داشت اما پلیس به هیچ وجه با مردم کاری نداشت و به روی مردم لبخند می زد. در پایان کار، یک جا خانمی به پلیسی گفت لااقل مردم را برسانید. پلیس گفت با چی ماشین ما که فقط 4 نفر جا دارد شما ماشاء الله میلونها هستید.

bbc.co.uk

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.